سوداى سور مى پزى و جاى ماتم است

سالهاست كه شركت در مراسم عروسى بستگان و آشنايان برايم عذابى جانكاه شده است. چه جشنى؟ چه شاديى؟ كدام طرب و چه خوشى؟
از غروب مى روى به تالارى در بيغوله هاى اطراف شهر، سر يك ميز مثل مجسمه مى نشينى، خدمه تالار مى آيند و با شدت و غلظت يك ظرف ميوه و شيرينى روى ميز پرت مى كنند و سلسله وار بر سر هر ميز اين حركت آلوده به خشم و بى تفاوتى را تكرار مى كنند و مى روند و تو بايد تا زمان شام بنشينى و صداى گوشخراش خواننده را با آن موسيقى آزار دهنده، ترانه هاى مبتذل و اشعار سخيف تحمل كنى. توان اين كه صدايت را به گوش بغل دستى برسانى يا چيزى غير از نعره ها و عربده هاى آن ملكه عذاب (و هيأت همراه) بشنوى ندارى. تحمل مى كنى و هى به ساعت نگاه مى كنى تا زمان شام فرا برسد و روحت از آزار عمله طرب لختى آسوده شود. شامى بدتركيب و ناهنجار ميخورى و براى فرار از  نعره شكنجه گران مى روى و بيرون مى ايستى. همه ميانسالان و معمّرين و گروهى از جوان ترها هم بيرون ايستاده اند. اغلب سيگار مى كشند، چند نفر سرشان را به گوشى سپرده اند و يكى هم دخترك شش ماهه اش را يكدستى بالا مى برد و در هوا مى رقصاند و تو دلت مى لرزد كه مباد اين تُنگ بلور از دست اين پدر نيمه هشيار! بيفتد.
زمان بازگشت هم مجبورى به درخواست خانواده دنبال كاروان عروس راه بيفتى و رانندگى محيّرالعقول ساير نيمه هشياران را تحمل كنى و هى دلت بلرزد كه مبادا يكيشان قصد حذف فيزيكى تو و خانواده ات را داشته باشد!
ترقه بازى و بوق هاى ممتد و صداى وحشى پخش خودروها ادامه ماجراست و اين داستان تكرارى و تهوع آور سال به سال بدتر از پيش تكرار مى شود...
امروز جمعه دهم شهريور به دعوت يكى از شاعران بختيارى براى شركت در يك عروسى روستايى ١٥٠ كيلومتر از خانه فاصله گرفتم. 
به محض ورود به روستا دانستم كه كجا بروم چون صداى ساز و دهل از خانه اى در  شرق روستا به گوش مى رسيد و از دور، ايوان تزيين شده با منگوله هاى زرد و سبز و سرخ را مى توانستم ببينم.
به خانه عروس رسيدم. دوست شاعرم به استقبال آمد. با يكى از دوستانم كه در اين سفر همراهيم مى كرد وارد خانه پدر عروس شديم كه بخش مردانه مراسم بود. با احترام ما را كه نمى شناختند تحويل گرفتند و در صدر مجلس نشاندند. آن سوى كوچه و در شيب ملايم تپه اى كه روبه روى ما بود محفل زنانه بود. دختران بلند بالا و خوش بر و روى بختيارى با آن لباس هاى زيباى سنتى جشنواره اى از رنگ راه انداخته بودند، روى بام فراخ خانه رو به رو، حلقه بزرگى تشكيل داده بودند و با ساز و دهل و نواى خواننده ايل، رقص دستمال بازى مى كردند. 
سرها و رويها به شيوه سنتى پوشيده بود. پوشيدگى، نه چندان كه از آن شاخه هاى نسترن و سنبل فقط سه چهارم يك بينى ببينى و نه چندان يله و رها كه شرمت بشود بدان سو نگاه كنى.
بارى، رقصى مى كردند آرام، موزون و زنجيروار كه هزاران معنا در خود نهفته داشت. رقصى كه حماسه و تغزل را در لفافه اى از رنگ و نور و نجابت پيچيده و دايره اى از معنا و راز فراهم آورده بود.
تعداد قليلى از شيربچگان و پسرانى كه دامادهاى آينده بودند دست در دست نامزد و خواهر و دختر دايى و دختر عمو و برادرزاده و خواهرزاده و خاله زاده گرداگرد محورى غيبى از عشق و ترنم مى چرخيدند و پاى مى كوفتند. سماعى طربناك بود رنگارنگ كه بازار عرضه 
مُد نبود. گردبادى بود از شيفتگى و دلدادگى كه با آسمان و اسطوره پيوند داشت. خواننده و نوازنده هماهنگ، شعرها موزون و معنادار، صدا به حد متعادل، تماشاچيان مشتاق و نجيب و زمين و زمان هم نواى بزم ايشان بود. 
با خود انديشيدم اين سنت ايرانى و بزم آرايى قومى-ملى ما از كى و چگونه با "عريانيزم" و "شوهاى دلقكان مست لايعقل" تاخت زده شد كه تا اين حد از هويت خودمان فاصله گرفتيم و به اسم تجدد و مدرنيزاسيون، شادى را در مسلخ عربده سر بريديم؟
يادم به سخن يكى از استادان تاريخ معاصر افتاد كه جايى در بحث از ناسيوناليسم افراطى وطنى مى گفت: مشكل ما تجدد نيست، مشكل ما قرائت افسارگسيخته و شتابزده اى است كه در يك قرن اخير از تجدد داشتيم. ما بايد به نقطه آغاز عزيمت كنيم  و با احترام به سنت ها و بازخوانى دوباره آن ها دروازه هاى بينشمان را عاقلانه و هشيارانه بر تجدد بگشاييم (نقل به مضمون).

دکتر حکیم آذر

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تبلیغات

 

 

آخرین عناوین